تبليغاتX
سرد سبز

سرد سبز

تنهایی...

نیمکت خاطره ها

تنها و خسته بود.به وسعت یک نیم روز در کوچه ها و خیابان های آن شهر بزرگ و غریب که فرسنگها با زادگاهایش فاصله داشت با نا امیدی پرسه زده بود.دیگر رمق نداشت جویبارهای کوچک و باریک خستگی از سر و رویش روان بودند و کوله بارش هر لحظه سنگین و سنگین تر می شد.با اضطراب گام بر می داشت سعی می کرد تا جایی که می تواند محکم و استوار راه برود اگر از فرط خستگی و گرسنگی در خیابان ازحال می رفت مردم او را به کجا می بردند خودش هم نمیدانست و از این نقطه مبهم و هولناک می ترسید با نگرانی مردم را می نگریست.گویی آن ها موجوداتی ما ورائی هستند که اگر او با فجیح ترین شکل جلو دیدگانشان جان بدهد آن ها اعتنایی نخواهند کرد.

مردم نیز او را با نگرانی می نگریستند.سرو وضع غبار آلود ش در نظر آن ها یک متکدی مزاحم بود.آسمان به سرخی غروب گراییده بود و چشمان او به سرخی خواب.

روزی توام با شکست را در یافتن کار پشت سر گذاشته بود.نا امید و دلتنگ روی یکی از نیمکت های پارک سرسبزی نشست.درد سر تا سر پاهایش را فرا گرفته بود.کمی آن ها را مالش داد و پلک هایش را بر هم نهاد.

قصد خوابیدن نداشت اما آسمان در حالی که خود پلکهایش را روی هم می گذاشت او را به خوابی عمیق فرو برد.

و او در عمق خواب تنهایی اش رفت و تا لب مرگ دوید و تا انتهای پرتگاه تمام شدن فرو ریخت.

مردی تنها در خلوت بیگانگی چون شمعی از سردی عشق ذوب شد

+ نوشته شده در  ساعت 0:30  توسط پريا  | 

آن وقت ها...

آن وقت ها یادش به خیر هر روز غروب کنار پنجره می نشستیم و خیره می شد یم.من وتو ارام و بی صدا به غروب خورشید خیره می شدیم و با چشمهایمان تا انتهای شب می دویدیم.

آن وقت ها من و تو در کوچه باغ دلهایمان قدم می زدیم و پروانه هایی را که بر روی گل های سرخ نشسته بودند می شمردیم.ما می شمردیم:

کودکانی را که با نگاه با یکدیگر سخن می گفتند

مردانی را که کنار رزهای شیشه ای نشسته و گیتار می زدند

زنانی که پرهای پاره کبوتران را وصله می زدند

و درویشانی را که جرعه ای صداقت طلب می کردند شمارش می کردیم.

آن وقت ها در کوچه باغ دل من همیشه شب بود.من شهاب های سرگردان در فضا را دوست می داشتم.من قرص ماه و فرزندان ستارگان که سوسوی بی انتهایشان را در گوشه ای از آسمان گم می کردند دوست می داشتم.یادت هست؟

من هر شب تصاویر تکه پاره های صدای پای عابری که سگ های هار آن را دریده بودند در پیاده رو می جستم.من هر شب تصاویر شکسته ماه را از آب زلال جوی پاک می کردم و با آن ستاره می ساختم.یادت نیست؟

من هر شب در چشمان رهگذری که برای گریستن به خانه می رفت خیره می شدم و به زمزمه خوش آهنگ قایقران پیر اهل شمال و به اواز دلنشین پاروزن جوان اهل جنوب گوش می سپردم.

اما در کوچه باغ دل تو همیشه وز بود.تو دست گرم خورشید را که گهگاه بر سرت کسیده می شد را دوست می داشتی.

تو به آینه پاک و بی لک جویبار عشق می ورزیدی

.تو هر روز زمزمه لطافت ابرها را برای شقایق ها می خواندی و شقایق عاشق می شد

تو هر روز سوار کشتی ابرها می شدی و به اعماق آرزوهایت سفر می کردی.

تو هر روز گیسوان مجنون میهن باغ را شانه می زدی.

و هر روز آواز فرح بخش قناری های زرد را به مهمانی دعوت می کردی.خوب یادم هست.

تو همیشه برای من تعریف می کردی که در کوچه باغ قلبت چه می گذرد.همیشه می گفتی زیبایی را دوست داری و حاضری تا آخر عمر با من باشی تا بتوانی تا آخر آن بروی.اما اگر اکنون من بگویم خواهم رفت اگر اکنون بگویم به سوی زیبایی دور از تصوراتت خواهم رفت تو چه خواهی کرد؟

اگر بگویم به سوی زیبایی برتر از دنیایمان شگفت انگیز تر از آن وقت هایمان میروم تو چه خواهی کرد؟

آیا اشک چشمهایت را در خود غرق می کند اگر مقصد من:

زوزه یک گرگ بر بلندای صخره ای عریان یا تنهایی یک عقاب پیر و یا آزادی یک باز وحشی و خلوت پلنگی زخمی باشد؟

من خواهم رفت به سوی عظمت هولناک کوه های بلند در شبهای صاف یک کویر.تو هم خواهی آمد؟من میروم به طرف ترس از پرت شدن در دره ای عمیق به طرف چرخه بی رحمانه طبیعت در جنگلی دور .تو هم مرا همراهی می کنی؟

من خواهم رفت تا زیبایی های برتر رادریابم و حس کنم.تو هم با من بیا ..................

+ نوشته شده در  ساعت 0:25  توسط پريا  | 

به یاد می آورم روزی را....

به یاد می آورم روزی را که کنار پنجره نشستی و نواختی نواختی و گریستی گریستی و خواندی.روزی را که از همه رنجیدی... از همه و همه.کنار پنجره که نشستی سوز پاییزی گونه های را نوازش داد اشکهایت را خشکاند و فریادت را خاموش کرد.

اشکهایی که سالها از چشمهایت جاری بود و دلت را به درد آورده بودو فریادهایی که سالها در عمق سکوت سر دادی و هیچ کس نشنید.کاش می شد ساخت.کاش می شد با ضربان دردناک قلب مرگ سازش نمود و دستان او را که دور گردنت حلقه شده بود باز کرد.

در آن لحظه که تمام کائنات تو را طرد نمودند در ان لحظه که همه بر مسیر دایره شکلی گشتند وتو را به هیچ بدل کردند و غریو سر دادند که برو ودیگر هرگز بازنگرد هیچ کس فریادهایت را نشنید اشکهایت را ندید و تو رفتی....از همه رنجیدی و رفتی.

از آن زمان که سالهای دراز گذشته است " تمام مردم شهر پی تو می گردند"

همه به دنبال تو اند به دنبال صدای آرام و مهربان تو اند همه به دنبال تویی هستند که با نوای موسیقی دلنشیت سرود هستی را میان زمزمه جویبار می خواندی و جویبار دریا می شد.

تویی که صدای یک تیک قطره های باران بر پنجره های سرد ویخ زده را برای دانه دانه سنگ ریزه های شنزار تفسیرمی کردی و آن ها شعر باران می گفتند.

بگو کجا رفتی به کدامین آسمان سفر کردی.

بگو صفای رخت را به روی کدامین یاس باغ بخشیدی

بگو چگونه اشکهای شیشه ای دلت را برای صحرا غزل غزل خواندی

بگو بگو که چرا بدون گذر لحظه ها دل ها را برای شعرهای شب خواندی و جان سپردی.........

بگو چگونه.............!

+ نوشته شده در  ساعت 0:52  توسط پريا  | 

پرنده اسیر

 

اتاق تاریک است .تاریک تاریک خانه تاریک است خانه سیاه است و دیگر ماه نورش را از آن لا به داخل خانه نمی فرستد.شاید با او قهر کرده است.حیاط ساکت است ساکت ساکت.صدای قدم هایی آرام اما محکم با صلابت از پشت در به گوش می رسد"مرگ در باغچه قدم می زند"

شب پره ها بدون اعتنا به او روی بوته لاشه های خشک می شیند.پلک ابر روی مردمک ماه را می پوشاند.

صدای قدم هایی آرام از پشت در به گوش می رسد خش.....خش......خش.عاشقان آرام مثل یک عاشقانه آرام روی قلب شکسته و سرد پاییز قدم می زنند.کهنسالی با پالتویی سفید روی سنگفرش خیابان گام می نهد.مثل شبه کنار پنجره نیمه باز می رود.بی صدا مردی کنار پنجره نشسته و به آسمان خیره شده .

-رویاهایت را به من میدهی پسر؟

مرد با تعجب به چشمان ریزو براق کهنسالی و پیکر سر تا پا سفیدش می نگرد:

-گدایی رویا؟نه هرگز...

این بار شبح دسته ای یاس از جیبش در می آورد

-رویاهایت را می فروشی پسر؟

- نه برو با آن ها زنده ام!

و او زندگی اش را در رویاهایش مرده است و به خوابی مه آلود جان سپرده است......

+ نوشته شده در  ساعت 0:52  توسط پريا  | 

جوانی...

خسته بود  خسته و پریشان.کوله بار سفرش را که بست درد خستگی بیشتر و بیشتر در وجودش پیچید.آرام و بی صدا بدون این که خواب خیس گریه ها را به هم بزند کنار پنجره رفت وآخرین نگاهش را به غروب سرخ خورشید انداخت و برای آخرین بار گلدان رز شیشه ای کنار پنجره را نوازش داد.لحظه ای بعد در حالی که در انتظار رسیدن اسب سفید آرزوهایش بود به درون خلوت آینه ها قدم گذاشت:

(فضایی دوست داشتنی و آکنده از بازگشت به خویشتن)به دیوار تکیه داد و به فکر فرو رفت و اندیشید:

به گذر زمان که هر لحظه برایش محسوس تر و محسوس تر می شد

به زندگی پیکرهایی که رخش را در آن ها حلول داده بود

و بالاخره به چین و چروک های معدود و چند تار موی سفید ش فکر می کرد که روز به روز بر تعدادشان افزوده می شد.باید می رفت.باید هر چه زودتر تا پیر نشده بود به دنیای خودش به جهانی که متعلق به آن بود کوچ می کرد.در همین افکار بود که سنگینی دست گرم و مهربانی را بر شانه هایش حس کرد.

برگشت به پختگی نگاه و سپیدی کمال کهنسالی نگریست.او موقر و مهربان دستی بر سرش کشید: "بوی رفتن می آید"

در آغوشش گرفت و بوسه ای به چشمان معصوم و غزال گونه اش زد و با حسرتس عاشقانه گفت:" ای کاش تنها فقط برای یک بار تکرار می شدی".

شال گردن سبزش را دور گردن جوانی انداخت و او را راهی کرد اما ناگهان نگاهش به روی طاقچه افتاد بسته ای جا مانده بود . با عجله آن را بر داشت و در حالی که به زحمت و سختی سعی می کرد راه را به سرعت طی کند آن را به جوانی که حالا دیگر مسافری با یک بغل خاطره بیش نبود رساند:

-غرورت را نبردی!

و جوانی رفت.بغضش را با نگاهی به گذشته شکست و رفت"به رود زمزمه گر گوش کن که می خواند سرود رفتن و رفتن و برنگشتن ها را"

او که زیبا ترین اوقاتش را برای آینه ها شرح می داد

او که صدای باران را به صریح ترین شکل ادا می کرد

او که زبان سینه سرخ کوچک باغ را می فهمید

او که نگاه سبز چمن را در میان دشت شقایق های سرخ وحشی پاسخ می داد

او که شور زندگی در جرعه جرعه وجودش جاری بود

و بالاخره او که دیدار را می ستود.....

سوار بر اسب سفید آرزوهایش با نگاه غضب آلودی از کنار میانسالی گذشت.جوانی رفت و فقط خنده های سبز مروارید بارانش را برای پیری به یادگار گذاشت.

" و رفت تا لب هیچ                         و پشت حوصله نورها دراز کشید

و هیچ فکر نکرد                               که ما میان پریشانی تلفظ درها

                     برای خوردن یک سیب

                   چه قدر تنها مانده ایم......"                               به یاد سارا 

+ نوشته شده در  ساعت 0:39  توسط پريا  | 

وقتی رفت

 
 
وقتي زلال چشمان سرد و بي روحش را به امتداد شن زار بي قراري هايم دوخت دانستم اين آخرين وزش گذراي نگاهش به خشك سال تاريك دلم است .
وقتي آوار عشق را بر سر خاطراتم ناديده گرفت ، فهميدم آرامش ارغواني خوابهايم را به تلگري از بي اعتنايي ها به هم ريخته است .
وقتي چشمان منتظر و پرسشگرم را با صريح ترين آواي نمي خواهم بي پاسخ گذاشت قصه ويراني نارون پير و باغ خسته را باور كردم .
وقتي حرير التماس دستانم را به بهانه سردي هوا رد كرد غربت تنهايي دستاني گرم در كلبه سرد و حزين را حس كردم وقتي اشتياق كودكانه يك بوسه را در بيان شرم گونه هاي آتش گرفته ام كشت درد بي پايان غنچه پژمرده هاي ياس تنها را لمس كردم .
وقتي از من و روياهاي خاكستري ام به سرعت غروب يك آرزو گذشت ، فهميدم زمان آن رسيده كه طنين سمفوني تنهايي ام را به گوش سكوت شب برسانم .
و اما وقتي كه ناله هاي دل ترك خورده و غرور شكته ام را زير قدم هاي بي وفايي اش شنيد ، دانستم كه وقت رفتن فرا رسيده است ...
حالا او از همه كوچه هاي قرار و بي قراري ، وفا و بي وفايي ، دريغ و بي دريغي ... از همه و همه گذشته است حالا ديگر او به افق جاده ، جدايي و فاصله رسيده است و من  هزاران كيلومتر در جاده خدا دور افتاده ام ، او رفته و من ماندم و جاده هاي بي پايان .
تو رفتي ، اما هنوز هم كوچه قرارمان  بوي تو را دارد. هنوز هم باران اشك هاي من روي مخمل شانه هاي تو مي بارد ، هنوز هم شرم بوسه هاي من در ميان حجم وسيع سرد دستان تو معنا مي شود ، هنوز هم ...
آري نماندي ، بي بهانه گذشتي و گذشتم ، بي صدا خواندي و خواندم ، گريان رفتي و ماندم ، به هواي كدامين سبز دشت پر كشيدي ؟ به بهانه كدام باران گريه كردي ؟ به حرمت كدام هيزم آتش زدي ؟
تو رفتي به سادگي گذر وهم يك ثانيه و من ماندم به عظمت حجم يك خواهش .
خدا را به لرزش دلم قسم مي دهم كه سبزي روياهايت را تا ابد سبز بدارم
، گرمي بوسه ات را تا ابد گرم و درياي بي دريغ چشمانت را تا هميشه آبي
برو خواب هايت هميشه آسماني ، روياهايت تا ابد ارغواني
به سلامت نازنين يار .        
+ نوشته شده در  ساعت 23:8  توسط پريا  | 

شراره احساس

                                                           

آن زمان که برای مرگ آرزوهایت جامه سیاه بر تن خاطره ها کردم

نمی دانستم قسمت نیمه ابری نا خودآگاه بی قراری ام را نادیده گرفته

آن زمان که برایت تلخی زندگی ات را گر یه کردم

نمی دانستم گلوگاه گریه را از عطش آسمانی که به وقت دلتنگی ها بارها  باریده است لبریز کرده ای

آن زمان که برای دیدارت همه ستاره های آسمان را سجده می کردم

نمی دانستم در حوالی اشکهایم به یمن مرگ واژههاکلبه ای از جنس شبهای انتظار را به آتش کشیده ای

حالا که به سوگ آرزوهایم نشسته ام سراغت را از دورترین سواحل گر یه خواهم گرفت

سراغ قدمهایت را از جاده هایی خواهم گرفت که تو را حتی به خواب عبور هم ندیده باشند

منت چشمانت هم عالمی دارد نگاهت به دنیایی می ارزد

بیا بیا و ببین من از درخت بی سایه ای برای آمدنت سیب سکوت چیده ام تا به وقت شکستن غرور نگاهت آن را به غزل های تشنه تعارف کنم

ببین شراره های احساس چگونه آبی تصورم را به آتش کشیدن

ببین....

+ نوشته شده در  ساعت 10:44  توسط پريا  | 

رنگ زندگی

                                                           

                             

آن زمان که برایت تلخی زندگی ات را گر یه کردم

نمی دانستم آنچه را که پنداشته بودم صادق است

خیالی واهی بوده که با بی کرانه عمیق تصورم ساخته بودم.

رویاهای شیرین شبانه ام به یکباره به کابوسی تلخ بدل شدکه

ثانیه های شبهای بی کسی ام را به تامل واداشت

اما این را خوب می دانم که همه حقیقتهای دنیا

برای زندگی من آشفته تر ین خواب هاست

یک عمر خواب هایم را خواب کردم

تا لحظه های ناب بیقراری را به رنگ آبی تصور کنم

ولی نمی دانستم ترکیب رنگهای زندگی برای قلموی بی رنگ من

تیره تر ین رنگ ها را ساخته است

من همه آرزوهایم را به هیچ گره می زنم

شاید این بار از میان راه های پر پیچ و خم کوچه های فاصله                                

دو راهی به رنگ شب برایم ساخته شود.

+ نوشته شده در  ساعت 21:17  توسط پريا  | 

دوری از من خیلی دور...

آن زمان که برای دیدارت همه ستاره های اسمان را سجده می کردم

نمی دانستم در حوالی اشکهایم

کلبه ای از جنس شبهای انتظار اتش گرفته است

و من سرگردان تر از همه روزهای بی قراری به امتداد جاده ای خیره بودم

که خطوط بی انتهای ان به نیلگون چشمان تو می رسید

اما حالا دیگر به ثانیه های شبهای بی تو مدیون نیستم

همه لحظه هایی که بی تو سر کردم

تدائی همه خوابهایی بود که تو لالایی ان بودی

عمری با حضور همه فاصله ها در کنارت بودم

اما اکنون که تو بی خیال به دلتنگی هایم لبخند میزنی

حس می کنم میان من و همه جاده های رسیدن به تو سالها فاصله است

انقدر این باور از من دور است که تو هر چه کنی نمی توانی با وجود قرن ها جدایی

فکرت را از صفحه اشفته خیالم محو کنی نازنین....

+ نوشته شده در  ساعت 23:20  توسط پريا  |