تنهایی...

تنها و خسته بود.به وسعت یک نیم روز در کوچه ها و خیابان های آن شهر بزرگ و غریب که فرسنگها با زادگاهایش فاصله داشت با نا امیدی پرسه زده بود.دیگر رمق نداشت جویبارهای کوچک و باریک خستگی از سر و رویش روان بودند و کوله بارش هر لحظه سنگین و سنگین تر می شد.با اضطراب گام بر می داشت سعی می کرد تا جایی که می تواند محکم و استوار راه برود اگر از فرط خستگی و گرسنگی در خیابان ازحال می رفت مردم او را به کجا می بردند خودش هم نمیدانست و از این نقطه مبهم و هولناک می ترسید با نگرانی مردم را می نگریست.گویی آن ها موجوداتی ما ورائی هستند که اگر او با فجیح ترین شکل جلو دیدگانشان جان بدهد آن ها اعتنایی نخواهند کرد.
مردم نیز او را با نگرانی می نگریستند.سرو وضع غبار آلود ش در نظر آن ها یک متکدی مزاحم بود.آسمان به سرخی غروب گراییده بود و چشمان او به سرخی خواب.
روزی توام با شکست را در یافتن کار پشت سر گذاشته بود.نا امید و دلتنگ روی یکی از نیمکت های پارک سرسبزی نشست.درد سر تا سر پاهایش را فرا گرفته بود.کمی آن ها را مالش داد و پلک هایش را بر هم نهاد.
قصد خوابیدن نداشت اما آسمان در حالی که خود پلکهایش را روی هم می گذاشت او را به خوابی عمیق فرو برد.
و او در عمق خواب تنهایی اش رفت و تا لب مرگ دوید و تا انتهای پرتگاه تمام شدن فرو ریخت.
مردی تنها در خلوت بیگانگی چون شمعی از سردی عشق ذوب شد



